عکس نوشته اشعار فریدون مشیری + شعرهای کوتاه منتخب و زیبا را در روزانه آماده کرده ایم. فریدون مشیری (۱۳۰۵–۱۳۷۹ خورشیدی) یکی از برجستهترین شاعران معاصر ایران است که به خاطر شعرهای عاشقانه، اجتماعی و انسانیاش شهرت جهانی دارد. او در تهران متولد شد و از خانوادهای فرهنگی بود؛ پدرش، ابراهیم مشیری، ادیب و شاعر بود.
گفته بودی که چرا محو تماشای منی آنچنان محو که یک دم مژه برهم نزنی مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه برهمزدنی
گفته بودی که چرا محو تماشای منی آنچنان محو که یک دم مژه برهم نزنی مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه برهمزدنی
این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو «دوستم داری؟» را از من بسیار بپرس « دوستت دارم » را با من بسیار بگو
این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو
«دوستم داری؟» را از من بسیار بپرس « دوستت دارم » را با من بسیار بگو
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم
چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم چه خوش لحظه هایی که در هم وزیدیم چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم
روی مخمل لطیف گونه هات غنچه های رنگ رنگ ناز برگ های تازه تازه باز می کنند بهتر از تمام رنگ ها و راز ها!
روی مخمل لطیف گونه هات غنچه های رنگ رنگ ناز برگ های تازه تازه باز می کنند بهتر از تمام رنگ ها و راز ها!
مطالب مشابه: نگاهی بر زندگی فریدون مشیری از تولد تا درگذشت این شاعر و گزیده اشعار وی
درد بی درمان شنیدی؟ حال من یعنی همین بی تو بودن درد دارد می زند من را زمین
درد بی درمان شنیدی؟ حال من یعنی همین بی تو بودن درد دارد می زند من را زمین
تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه تو دوردست امیدی و پای من خسته ست همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه تو دوردست امیدی و پای من خسته ست همه وجود تو مهر است و جان من محروم چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب بیمار خندههای توام، بیشتر بخند خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب بیمار خندههای توام، بیشتر بخند خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب
این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو دوستم داری؟ را از من بسیار بپرس دوستت دارم را با من بسیار بگو
این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو دوستم داری؟ را از من بسیار بپرس دوستت دارم را با من بسیار بگو
عشق تو به تار و پود جانم بسته است بی روی تو درهای جهانم بسته است از دست تو خواهم که برآرم فریاد در پیش نگاه تو زبانم بسته است
عشق تو به تار و پود جانم بسته است بی روی تو درهای جهانم بسته است از دست تو خواهم که برآرم فریاد در پیش نگاه تو زبانم بسته است
مطالب مشابه: اشعار فریدون مشیری + شعر عاشقانه، در مورد دوست و شعر نو فریدون مشیری
عمر، پا بر دل من می نهد و می گذرد خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر در بهاری که دلم نشکفد از خندهی یار…
عمر، پا بر دل من می نهد و می گذرد خسته شد چشم من از این همه پاییز و بهار نه عجب گر نکنم بر گل و گلزار نظر در بهاری که دلم نشکفد از خندهی یار…
بیا که تیر نگاهت هنوز در پر ماست گواه ما پر خونین و دیده تر ماست دلی که رام محبت نمی شود دل توست سری که در ره مهر و وفا رود سر ماست
بیا که تیر نگاهت هنوز در پر ماست گواه ما پر خونین و دیده تر ماست دلی که رام محبت نمی شود دل توست سری که در ره مهر و وفا رود سر ماست
دل از سنگ باید که از درد عشق ننالد خدایا دلم سنگ نیست مرا عشق او چنگ اندوه ساخت که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
دل از سنگ باید که از درد عشق ننالد خدایا دلم سنگ نیست مرا عشق او چنگ اندوه ساخت که جز غم در این چنگ آهنگ نیست
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی ای عشق، تو را دارم و دارای جهانم همواره تویی، هرچه تو گویی و تو خواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی ای عشق، تو را دارم و دارای جهانم همواره تویی، هرچه تو گویی و تو خواهی
گفته بودی که چرا محو تماشای منی آن چنان محو که یک دم مژه بر هم نزنی مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
گفته بودی که چرا محو تماشای منی آن چنان محو که یک دم مژه بر هم نزنی مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
عشق هر جا رو کند آنجا خوش است گر به دریا افکند آنجا خوش است گر بسوزاند در آتش دلکش است ای خوشا آن دل که در این آتش است
عشق هر جا رو کند آنجا خوش است گر به دریا افکند آنجا خوش است گر بسوزاند در آتش دلکش است ای خوشا آن دل که در این آتش است
مطالب مشابه: گلچین اشعار فریدون مشیری؛ زیباترین شعرهای فریدون مشیری
ز عشق آغاز کن، تا نقش گردون را بگردانی که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش به مهر آویز و جان را روشنایی ده که این آیین همه شادی است فرمانش، همه یاری است قانونش
ز عشق آغاز کن، تا نقش گردون را بگردانی که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش به مهر آویز و جان را روشنایی ده که این آیین همه شادی است فرمانش، همه یاری است قانونش
درون سینه آهی سرد دارم رخی پژمرده رنگی زرد دارم ندانم عاشقم، مستم، چه هستم؟ همی دانم دلی پر درد دارم
درون خرید بک لینک موثر سینه آهی سرد دارم رخی پژمرده رنگی زرد دارم ندانم عاشقم، مستم، چه هستم؟ همی دانم دلی پر درد دارم
بنشین مرو که در دل شب در پناه ماه خوشتر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست بنشین و جاودانه به آزار من مکوش یک دم کنار دوست نشستن گناه نیست
بنشین مرو که در دل شب در پناه ماه خوشتر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست بنشین و جاودانه به آزار من مکوش یک دم کنار دوست نشستن گناه نیست